تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*

کتاب
یا حسین بن علی

الحق که به ما درس وفا داد حسین (ع)
هر چیز که داشت بی‌ریا داد حسین (ع)
یعنی که تأملی کنید ای یاران !
آن هستی خود زکف چرا داد حسین (ع)؟

فرا رسیدن اربعین حسینی را به عاشقان حسین (ع) تسلیت عرض می کنیم.

امام حسین (ع): بدانید که شیرینی و تلخی دنیا، رؤیایی بیش نیست.

 


 

نوشته شده توسط Z در پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت 18:47 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت


یا زینب کبری

کتاب آفتاب در حجاب

نوشته سید مهدی شجاعی

انتشارات نیستان (www.neyestanbook.com)

 

سلام به همه دوستان!

میخواستم زودتر از اینها از این کتاب بنویسم ولی کامپیوترم خراب بود. خوندنشو به همه پیشنهاد می کنم. لحن کتاب این طوریه که نویسنده داره با حضرت زینب (س) حرف میزنه و ماجرای کربلا و ... .

کتاب، با یک خواب شروع میشه که حضرت زینب دیده و پیامبر (ص) تعبیرش می کنه و من هم فعلا همین قسمتشو می نویسم. واقعا عالیه! نخونین ضرر می کنین.

 

پرتو اول

 

پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی.

بغض، راه گلویت را بسته بود، چشمهایت به سرخی نشسته بود، رنگ رویت پریده بود، تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود.

دست و پای کوچکت می لرزید و لبها و پلکهایت را بغضی کودکانه، به ارتعاش وا می داشت. خودت را در آغوش پیامبر انداختی و با تمام وجود ضجه زدی.

پیامبر، تو را سخت به سینه فشرد و بهت زده پرسید: " چه شده دخترم؟ "

تو فقط گریه می کردی.

پیامبر دستش را لابه لای موهای تو فرو برد، تو را سخت تر به سینه فشرد، با لبهایش موهایت را نوازش کرد و بوسید و گفت: "حرف بزن زینبم! عزیز دلم! حرف بزن!"

تو همچنان گریه می کردی.

پیامبر موهای تو را از روی صورتت کنار زد، با دستهایش اشک چشمهایت را سترد، دو دستش را قاب صورتت کرد، بر چشمهای خیست بوسه زد و گفت: " یک کلام بگوچه شده دخترکم! روشنای چشمم! گرمای دلم! "

هق هق گریه به تو امان سخن گفتن نمی داد.

پیامبر یک دستش را به روی سینه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سینه فرو بنشاند و دست دیگرش را زیر سرت و بعد لبهایش را گرم به روی لبهای لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشاید:

- حرف بزن میوه دلم! تا جان از تن جدت رخت بر نبسته حرف بزن!

قدری آرام گرفتی، چشمهای اشک آلودت را به پیامبر دوختی، لب بر چیدی و گفتی: "خواب دیدم! خواب پریشان دیدم. دیدم که طوفان به پا شده است. طوفانی که دنیا را تیره و تاریک کرده است. طوفانی که مرا و همه چیز را به اینسو و آنسو پرت می کند. طوفانی که خانه ها را از جا می کند و کوهها را متلاشی می کند، طوفانی که چشم به بنیان هستی دارد.

ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختی کهنسال افتاد و دلم به سویش پر کشید. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم. طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ریشه کن کرد و من میان زمین و آسمان معلق ماندم. به شاخه ای محکم آویختم. باد آن شاخه را شکست. به شاخه ای دیگر متوسل شدم. آن شاخه هم در هجوم بیرحم باد دوام نیاورد.

من ماندم و دو شاخه به هم متصل. دو دست را به آن دو شاخه آویختم و سخت به آن هر دو دل بستم. آن دو شاخه نیز با فاصله ای کوتاه از هم شکست و من حیران و وحشتزده و سرگردان از خواب پریدم ... "

کلام تو به اینجا که رسید، بغض پیامبر ترکید.

حالا او گریه می کرد و تو مبهوت و متحیر نگاهش می کردی.

بر دلت گذشت تعبیر این خواب مگر چیست که ...

پیامبر، سؤال نپرسیده تو را در میان گریه پاسخ گفت:

- آن درخت کهنسال، جد توست عزیز دلم که به زودی تندباد اجل او را از پای در می آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه دیگر خوش می کنی و پس از پدر، دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم، ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت، تنها می گذارند.

اکنون که صدای گامهای دشمن، زمین را می لرزاند، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان، خراش می اندازد، اکنون که صدای شیهه اسبها، بند دلت را پاره می کند، اکنون که هلهله و هیاهوی سپاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیک تر می شود، یک لحظه خواب کودکی ات را دوره می کنی و احساس می کنی که لحظه موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است.

از جا کنده می شوی، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی. حسین، در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است. نه، انگار خوابیده است. شمشیر را بر زمین عمود کرده، دو دست را بر قبضه شمشیر گره زده، پیشانی بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.

نه فریاد هلهله دشمن، که آه سنگین تو او را از خواب می پراند و چشمهای خسته اش را نگران تو می کند.

پیش از اینکه برادر به سنت همیشه خویش، پیش پای تو برخیزد، تو در مقابل او می زنی، دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی:

- می شنوی برادر!؟ این صدای هلهله دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود. فرمانده مکارشان فریاد می زند: " ای لشکر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید ..."

حسین بازوان تو را به مهر در میان دستهایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس، نگاه در نگاه تو می دوزد و زیر لب آنچنان که تو بشنوی زمزمه می کند:

- پیش پای تو پیامبر آمده بود. اینجا، به خواب من. و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است همان که تو الان خوابش را مرور می کردی؛ و فرمود که به نزد ما می آیی. به همین زودی.

و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بیرحم طوفان را احساس می کنی و احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکافها بر تنها شاخه دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی:

- وای بر من

حسین، دو دستش را بر گونه های تو می گذارد، سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند:

- وای بر تو نیست خواهرم! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی. صبور باش عزیز دلم!

چه آرامشی دارد سینه برادر، چه فتوحی می بخشد، چه اطمینانی جاری می کند.

انگار در آیینه سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماماَ به او تعلق پیدا کنی. تا دست از همه بشویی، تا یکه شناس او بشوی.

همه تکیه گاههای تو باید فرو بریزدو همه پیوندهای تو باید پریده شود، همه دست آویزهای تو باید بشکند، همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی، فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.

تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای، با همه بزرگی ات پایش بایستی.

پدر گفت: " بگو یک! "

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.

کودکانه و شیرین گفتی: " یک! "

و پدرگفت: " بگو دو "

نگفتی!

پدر تکرار کرد: " بگو دو دخترم. "

نگفتی!

و در پی سومین بار، چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی: "بابا! زبانی که به یک گشوده شد، چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟ "

 و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک جاودانه و ماندگار.

بایست بر سر حرفت زینب! که این هنوز اول عشق است.

 


 

نوشته شده توسط Z در دوشنبه 14 دی1388 ساعت 20:20 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


مرگ بر ضد ولایت فقیه

یا حسین!

چقدر بدبختند آنها که حرمت تو و عاشورای تو را هم نگاه نداشتند.

چقدر بدبخت خواهند بود آنها که در مقابل تو بایستند. چه بد راهی را انتخاب می کنند.

نه تنها مسلمان نیستند که انسان هم نیستند!

انتخابات را بهانه کرده اند. حیوانیت خود را ثابت می کنند.

کیست که نفهمیده باشد انتخابات بهانه است؟ مشکل آنها با اسلام است.

من که باور نمی کردم با اسلام هم مشکل داشته باشند، در روز عاشورا و پیش از آن با شعار مسخره جمهوری ایرانی شان به این مسئله یقین پیدا کردم و برایشان متأسفم.

شعار جمهوری ایرانی آنها به این علت مسخره است که آنها حتی به سرفرازی ایران هم فکر نمی کنند و گر نه آتش زدن اموال عمومی و این تخریب ها برای چیست؟

آنها خود باخته اند و از بیگانگان و دشمنان ایران خط می گیرند. دریغ از کمی تأمل!

به دشمنی چه کسی برخاسته اید؟ شما را با عزاداران حسین چه کار؟

پرچم امام حسین را به آتش می کشید؟

یعنی نمی دانید دشمنی با امام حسین (ع)، دشمنی با پیامبر (ص) و دشمنی با پیامبر، دشمنی با خداست؟

آتش دوزخ را برای خود خریده اید.

ولی هنوز برای بازگشت دیر نشده. خدا آمرزنده و مهربان است!

اللهم عجل لولیک الفرج.

 


 

نوشته شده توسط Z در سه شنبه 8 دی1388 ساعت 22:51 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت


یا ابا عبد الله الحسین (ع)

فرا رسیدن ماه محرم رو به همه دوستان تسلیت میگم.

السلام علی الحسین

و علی علیّ بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

التماس دعا


 

نوشته شده توسط Z در یکشنبه 29 آذر1388 ساعت 13:2 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت


یا محمد بن علی (ع)

شهادت امام محمد باقر (ع) بر شیعیان و محبان تسلیت باد.

 

سخنانی حکیمانه از امام باقر (ع)

۱- به خدا سوگند که پروردگار تنها دو چیز از مردم خواسته است : به نعمت های او اقرار کنند تا بر آن بیفزاید و به گناهان خود اعتراف نمایند تا آن را ببخشاید. 


۲- وقتی دو مومن هنگام دیدار هم دست بدهند خداوند دست( رحمت) خود را در آن میان وارد سازد و با آنکه در محبت گرم تر است دست دهد ( و او را از رحمت بیشتری برخوردار کند.)


۳- بنده همیشه بین سه چیز قرار دارد : بلا ، قضا و قدر ، نعمت . در برابر بلایی که از جانب خدا می رسد باید صبوری ورزد ، در برابر قضا و قدر باید تسلیم گردد و در برابر نعمت باید شکرگزار باشد.


۴- پس از انکه نوح (ع) امتش را نفرین کرد ، شیطان امد و گفت : تو به من احسانی کرده ای ، می خواهم عوض آن را بدهم. نوح فرمود : پناه بر خدا که من به تو خدمتی کرده باشم. چه احسانی به تو کرده ام ؟ گفت : از نفرین تو خدا قومت را غرق کرد و دیگر کسی نماند که رنج گمراه ساختنش را تحمل کنم و تا قرن بعد من راحتم. نوح (ع) فرمود : اینک چه پاداشی می خواهی بدهی ؟ شیطان گفت : مرا درسه حال یاد کن که در این سه جا از هر زمان دیگری به انسان نزدیکترم : هنگام خشم ، هنگام قضاوت میان دو نفر و زمانی که با زن نامحرمی تنها نشسته ای.

 

از کتاب گلستان حکمت- استاد اخلاق حضرت آیة الله مشکینی- گردآوری و تلخیص: غلامرضا حیدری

امیدوارم که بتونید این کتاب رو تهیه کنید. التماس دعا


 

نوشته شده توسط Z در سه شنبه 3 آذر1388 ساعت 22:38 موضوع مناسبت ها همراه با معرفی کتاب | لینک ثابت


ولادت علی بن موسی الرضا (ع)

امشب که شب خجسته میلاد است

تسبیح فرشتگان مبارک باد است

شاد است دل آل محمد (ص) اما

بیش از همه دلها ، دل زهرا (س) شاد است

این روز بزرگ رو به همه شیعیان و محبان تبریک عرض میکنم.

 

السلام علیکَ یا علیّ بن موسی الرّضا المرتضی.

 

امام رضا (ع) فرمودند:

در شگفتم چگونه کسی که دنیا را آزموده و تغییرات آن را به چشم خود دیده باز دل به دنیا می بندد.

بحار الانوار/ ج ۷۵/ ص ۴۵۰

 

التماس دعا

 


 

نوشته شده توسط Z در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 13:11 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت


تبریک

ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) رو خدمت همه دوستان تبریک عرض میکنم.

روز دختر هم مبارک!


 

نوشته شده توسط Z در سه شنبه 28 مهر1388 ساعت 23:5 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت


یا جعفر بن محمد (ع)

شهادت امام جعفر صادق (ع) به همه شیعیان تسلیت باد.

امام صادق علیه السلام فرمودند:

إنَّ اللهَ عَزَّوَجَّلَ یََرحَمُ الرَّجُلَ لَشُدَةِ حُبِّ لُوَلَدُه.

براستی که خداوند عزوجل رحم می نماید مرد را، به سبب شدت محبت او به فرزندش.

(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)

 


 

نوشته شده توسط Z در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 15:38 موضوع مناسبت ها | لینک ثابت


انس با نهج البلاغه 2

حکمت 333:

العَفافُ زینةُ الفَقرِ ، والشُکرُ زینةُ الغِنی.

ترجمه:

(درباره فقر وغنی): آرایش دست تنگی پاکدامنی است و آرایش توانگری سپاسگذاری.

( فقیر را که گناه نکند و دست پیش مردم دراز ننماید همه می ستایند و بهره اش را زود می یابد، و غنی که سپاسگزار باشد مردم خیرخواه او می شوند و آن موجب افزایش نعمت خداوند گردد.)


 

نوشته شده توسط Z در دوشنبه 13 مهر1388 ساعت 19:57 موضوع انس با نهج البلاغه | لینک ثابت


صمیمانه با جوانان وطنم (دومین مطلب از این کتاب)

اینقدر ساده نباشیم

 

حدوداً بیست سال پیش بود که شما مصمم شدید « آقا بالا سر » نداشته باشید، بر روی پای خودتان بایستید، خودتان سرنوشت خودتان را تعیین کنید و بنده و برده غیر خدا نباشید.

به همین دلیل، آمریکا را جواب کردید، دست رد بر سینه شوروی و انگلیس و قدرتهای دیگر زدید و عوامل آنها را - اعم از شاه و دیگران-  بیرون ریختید.

و... شاید فکر کردید که کار تمام شد. آنها با طیب خاطر و رضایت کامل رفتند و دیگر دل و دماغ بازگشتن ندارند.

اما چنین نیست و نبود.

همیشه مار دم بریده و پلنگ زخم خورده و روباه داغ دیده باز می گردد تا انتقام بگیرد و دوباره دامن تسلط بگسترد و این سنت جنگلی است به نام جهان.

که هر که درنده تر و وحشی تر است بالاتر می نشیند و حق « وتو » هم می گیرد.

آنها یک سال بعد برگشتند و جنگ رو در رو را آغاز کردند و هشت سال تمام پا بر سینه ما گذاشتند و بهترین گلهای ما را برچیدند و ... وقتی دیدند ما هنوز بنای زنده ماندن داریم و همچنان نفس می کشیم این تلاش را هم بی ثمر یافتند.

اما ... نرفتند، فکر کردند تیشه را باید به ریشه بزنند، به همان ریشه ای که ما را بر روی زمین نگاه داشته است.

و آن ریشه، اعتقاد ما بود و هست، اعتقادی که به ما شخصیت می دهد و عزت نفس می بخشد. اعتقادی که ما را سر پا نگه می دارد.

و الآن تمام نیرو و تفکر و ابزار و وسایل آنها برای این تهاجم بسیج شده است.

البته این تهاجم سر و صدا ندارد و بوق و کرنا نمی خواهد.

با هر یک کیلو هروئین می توان کمر بیست هزار جوان را شکست.

همین عکسها، مجله ها و نوارهای ویدئو هر کدام سم مهلکی است که آرام و بی سر و صدا می توان به رگهای جوان تزریق کرد و او را از پا در آورد.

این نهایت سادگی است اگر فکر کنیم همه چیز اتفاقی است و هیچ برنامه ای در کار نیست.

و ... همین لباسهای غربی، مدهای متداول، شکل آرایش مو و تقلید رفتار و حرکات، دقیقاً تستهایی است که آنها را به نتایج میزان موفقیتشان واقف می کند.

پس بیایید تصمیم بگیریم که اینقدر ساده نباشیم. همین.

 

برگرفته از کتاب صمیمانه با جوانان وطنم نوشته سید مهدی شجاعی

 

حتما این کتاب رو بخونید.


 

نوشته شده توسط Z در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 14:16 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت




RSS

POWERED BY

BLOGFA.COM
 
طراح این قالب