ایام امتحانات بود. نتونستم به مناسبت ولادت حضرت زهرا (س) چیزی بنویسم.
هر چند چیز زیادی هم نیست ولی ان شاء الله که ایشون راضی باشن.
ولادت این بزرگوار به همه شیعیان مبارکباد. ![]()
روز زن رو هم با تاخیر به مادران عزیز تبریک میگم.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
از فاطمه اکتفا به نامش نکنید نشناخته توصیف مقامش نکنید
هر کس که در او محبت زهرا نیست علامه اگر هست سلامش نکنید
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بنابر این من بسنده میکنم به سخن امام حسن عسگری (ع) که واقعا قابل تأمله :
نحن حجة الله علی الخلق و فاطمة حجة علینا.
ما اهل بیت حجت خدا بر مردم هستیم و فاطمه حجت خدا بر ما.
ان شاء الله که بتونیم ایشون رو الگوی خودمون قرار بدیم تو همه کارها. التماس دعا
بینایی باطنی
مرحوم سید احمد کربلایی یکی از بزرگان بوده است. نامه هایی میان ایشان و عالم بسیار بزرگ مرحوم حاج شیخ محمد حسین اصفهانی (رض) استاد علامه طباطبایی ردّ و بدل شده است. گفتند مرحوم آقا سید احمد یک چشمش کور بوده. علامه طباطبایی سلّمه الله تعالی نقل می کردند که او در آخرین نامه اش می نویسد « دوست دارم که چشم دیگرم هم کور بشود که جز او دیگر چیزی را نبینم.» یک چنین کوری از هر بینایی بیناتر است. ابو بصیر از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق ( علیهما السلام ) و کور بوده. روزی حضرت باقر (ع) با بعضی از اصحاب در مسجد مدینه نشسته بودند. حضرت عملی را انجام دادند که ممکن است شما تعجب کنید، ولی تعجب نکنید که این را از شیعیان کوچکشان هم دارند ( من سراغ دارم ). حضرت به آنهایی که آنجا بودند فرمود که من الآن اینجا همینطور که نشسته ام مخفی می شوم، هر کسی که می آید از او سراغ مرا بگیرید، ببینید چه جواب می دهد؟ افرادی آمدند و اینها می پرسیدند از ابی جعفر سراغی داری؟ می گفتند نه ( امام نشسته بود و آنها نمی دیدند ). ابو بصیر کور وارد شد. حضرت اشاره کرد فرمود از این بپرسید. گفتند: ابو بصیر! از ابی جعفر خبری داری؟ گفت: پس این خورشید تابان چیست که اینجا نشسته ؟ این، مقام انسان را نشان می دهد که در انسان حسهایی وجود دارد که اگر آنها را تربیت کند چیزهایی را می بیند که هیچ بینای سرّی آن چیزها را نمی بیند.
برگرفته از کتاب حکایت ها و حکمت ها
مجموعه داستان های آثار استاد شهید مرتضی مطهری
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم رود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سر آید شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را ، دل عشّاق نشانه
اللهم عجل لولیک الفرج ![]()
که باور میکند در باغ ما داغ صنوبر را که باور میکند افتادن سرو تناور را
که باور میکند آسایش موج خروشان را که باور میکند آرامش طوفان و تندر را
در این شب ها که دیو از باختر صد آتش افروزد که باور میکند خاموشی خورشید خاور را
کجا رود روان در بستر خود خفته می ماند کجا کوه گران در خاک پنهان میکند سر را
کجا شیر ژیان اندر کنام آرام می گیرد که دیده در نیام آرامش شمشیر حیدر را
عقاب آسمان پرواز اقلیم سرافرازی کجا بر خاک درد آلود غم می گسترد پر را
چراغ بامداد افروز آفاق سحرخیزی کجا وا می گذارد شام شوم تیره اختر را
کنون کز ابر لطفش نم نم باران نمی بارد که بر ما می فشاند هر زمان دامان گوهر را
پس از آن باغبان پیر در باغ و بهار ما که می رویاند از دل های ما گل های باور را
صدای عشق در این گنبد دوار می ماند کسی نشنیده زین فریاد فریادی رساتر را
وطن بر شاخسار سدره گر دارد امام ما خدا از ما نگیرد سایه ی طوبای رهبر را
تسلای دل ما در غروب آفتاب او طلوع آفتابی دیگر آمد روز دیگر را
غلامعلی حداد عادل
رحلت امام خمینی ( ره ) بر ملت شریف ایران تسلیت باد. روحش شاد ![]()

سوم خرداد، سالروز فتح خرمشهر، روز مقاومت و ایثار و پیروزی گرامی باد.
بد نیست مطلبی رو که در پیوندهای روزانه با عنوان بهشت در گوشه ی چشم هایت هست بخونید. طولانی نیست. باید کمی بیشتر حواسمونو جمع کنیم.
روح همه شهدا شاد و یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد ! ![]()
چه شبی است امشب خدایا! این بنده تو هیچگاه اینقدر بی تاب نبوده است. این دل و دست و پا هیچگاه اینقدر نلرزیده است. این اشک اینقدر مدام نباریده است. چه کند علی با اینهمه تنهایی!
ای خدا در سوگ پیام آور تو که سخت ترین مصیبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. میگفتم: گلی از آن گلستان در این گلخانه یادگار هست. اما اکنون چه بگویم؟ اینهمه تنهایی را کجا ببرم؟ اینهمه اندوه را با که قسمت کنم؟
ای خدا چقدر خوب بود این زن! چقدر محجوب بود! چقدر مهربان بود! چقدر صبور بود!
گاهی احساس میکردم که فاطمه اصلا دل ندارد. وقتی می دیدم به هیچ چیز دل نمی بندد، با هیچ تعلقی زمین گیر نمی شود، هیچ جاذبه ای او را مشغول نمی کند. هیچ زیور و زینت و خوراک و پوشاکی دلخوشی اش نمی شود، هر داشتن و نداشتن تفاوتی در او ایجاد نمی کند، یقین میکردم که او جسم ندارد، متعلق به اینجا نیست. روح محض است، جان خالص است.
گاهی احساس میکردم که فاطمه دلی دارد که هیچ مردی ندارد. استوار چون کوه، با صلابت چون صخره، تزلزل ناپذیر چون ستون های محکم و نامرئی آسمان.
یکه و تنها در مقابل یک حکومت ایستاد و دلش از جا تکان نخورد. من مامور به سکوت بودم و حرفهای دل مرا هم او میزد.
چند سال مگر از جاهلیت میگذرد؟ جاهلیتی که در آن شتر مقام داشت و زن ارزش نداشت. جاهلیتی که در آن دختر، ننگ بود و اسب، افتخار.
زنی در مقابل قومی با این تفکر و بینش بایستد و یکه و تنها از حقیقت دفاع کند!
این دل اگر از جنس کوه و صخره و فولاد باشد آب میشود.
...
بر گرفته از کتاب کشتی پهلو گرفته – سید مهدی شجاعی
ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بر تمامی شیعیان تسلیت باد.
ولادت حضرت زینب (س) و روز پرستار به همه مبارک.
میخواستم کتابی درباره حضرت زینب معرفی کنم یاد کتاب آفتاب در حجاب افتادم.
ولی این کتاب رو فعلا در اختیار ندارم تا یه بخشیشو بنویسم.
بجاش یه بخشی از کتاب پدر، عشق و پسر رو که در مدح حضرت زینب هست براتون می نویسم.
این کتاب که نوشته سید مهدی شجاعی هست از زبان اسب حضرت علی اکبر (ع) بیان شده که داستان شهادت علی اکبر (ع) رو برای مادرش ( لیلا ) تعریف میکنه.
واقعا شاهکاره! این کتاب و تهیه کنید و بخونید. ( 84 صفحه ) کتاب نیستان
... سکینه آمده بود و دستهایش را دور کمر برادر حلقه کرده بود. رقیّه گرد کفشهای برادر را می سترد. عباس؛ عباس انگار قرآن پیدا کرده بود. علی را نوازش نمی کرد، ستایش می کرد. علی را نمی بوسید، می پرستید. جانش را سر دست گرفته بود و پروانه وار گرد او می گشت. من گفتم هم الان است که عباس بر علی اکبر سجده کند. چه دنیایی بود میان اینها.
چه خوب شد که نبودی لیلا! کدام جان می تونست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟ بگذار از زینب چیزی نگویم. یاد او تمام رگهای مرا به آتش می کشد.
تو می خواستی در کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علی اکبر مادری کنی؟ که زبان بگیری؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی؟ که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟ که قدمهایش را به اشک چشم بشویی؟... ببین لیلا! تو می خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟ به اشک چشم تمامی مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی باز همه می گفتند، مادر این جوان زینب است. اما بگویم؟... بگذار بگویم لیلا! جانم فدای عظمت زینب. با گفتن این کلام اگر قرار است جانم آتش بگیرد، بگیرد.
در کربلا می گفتند که آیا این دو نوجوان، این عون و محمد، این خواهر زاده های حسین، مادر ندارند؟ چرا هیچ زنی مشایعتشان نمی کند؟ چرا هیچ مادری صورت نمی خراشد؟ چرا هیچ زنی زمین را با ناخنهایش نمی کند؟ چرا هیچ زنی شیون و هلهله نمی کند؟ خاک زمین را به آسمان نمی پاشد؟ چرا حسین تنها مشایعت کننده این دو نوجوان است؟! فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا به میان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت. ... ( مجلس پنجم )
... وقتی پیکر علی را در خیمه شهدا بر زمین گذاشتند، ناگهان چشمم افتاد به زینب که می دوید و روی می خراشید و سیلی به صورت می زد:
- علی من! نور چشم من! پسرم! پاره جگرم!
و پیش از آنکه دیگران بتوانند سد راه او بشوند، خود را با صورت به روی جنازه علی اکبر افکند وضجه اش زمین و آسمان را به هم پیوند زد.
حتی اگر او نمیگفت: « پسرم، امیدم، نور چشمم، پاره جگرم » باز هم هیچ کس باور نمی کرد که او مادر علی اکبر نباشد. و وقتی امام به تسلای او آمد، وقتی امام دستهای او را گرفت و از جا بلند کرد، وقتی امام با آغوش خود به او التیام بخشید، دشمن به یقین رسید که آشنای دورتری مادری را از سر جنازه فرزندش بلند کرده است.
این است که گفتم چه باک اگر تو در کربلا نبودی! چرا که زینب مادری را در حق فرزندت تمام کرد. و این است که می گویم هر گاه به یاد زینب می افتم، احساس می کنم که با عرش خداوند طرف شده ام. این زینب همان زینبی است که به هنگام شهادت فرزندان خود، پا از خیمه بیرون نگذاشت تا مبادا هدیه اش به پیشگاه برادر رنگ منت پذیرد.
... ( مجلس نهم )
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگر دلش با ما بود، پس با ما بوده
وقتی امیر المؤمنین از صفین مراجعت میکرد، شخصی خدمت ایشان عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! دوست داشتم برادرم هم همراه ما و در رکاب شما بود و به فیض درک رکاب شما نائل میشد. حضرت فرمود: بگو نیتش چیست؟ در دلش چیست؟ تصمیمش چیست؟ آیا این برادر تو معذور بود و نتوانست بیاید یا نه، معذور نبود و نیامد؟ اگر معذور نبود و نیامد، همان بهتر که نیامد و اگر معذور بود و نیامد ولی دلش با ما بود، میلش با ما بود و تصمیم او این بود که با ما باشد، پس با ما بوده. گفت: بله یا امیر المؤمنین! این طور بود. فرمود: نه تنها برادر تو با ما بوده، بلکه با ما بوده اند افرادی که هنوز در رحمهای مادرانند، بلکه با ما بوده اند افرادی که هنوز در اصلاب پدرانند. تا دامنه قیامت اگر افرادی پیدا شوند که واقعاً از صمیم قلب، نیت و آرزویشان این باشد که ای کاش علی را درک میکردم و در رکاب او می جنگیدم، ما آنها را جزء اصحاب صفین می شماریم.
برگرفته از کتاب حکایت ها و حکمت ها
مجموعه داستان های آثار استاد شهید مرتضی مطهری
البته همه میدونیم که این به گفتن نیست که بگیم آره ما هم دوست داشتیم با علی (ع) باشیم. پای عمل به میون نیومده که معلوم بشه چند مرده حلاجیم.
مراجعه کنید به چند پست قبل با عنوان « وفادار ترین اصحاب » از همین کتاب
ولادت امام حسن عسگری (ع) بر تمامی شیعیان مبارکباد.
امام حسن عسگری علیه السلام فرمودند: جُعِلتِ الخَبائِثُ فی بَیت وَ جُعِل مِفتاحُهُ الکَذِبَ .
تمام پلیدیها در خانه ای قرار داده شده و کلید آن دروغگویی است.
(بحار الانوار، ج78، ص377)
۲۱ فروردین سالروز شهادت سپهبد علی صیاد شیرازی را گرامی میداریم. روحش شاد ![]()
به مناسبت سالروز شهادت این عزیز دو تا کتاب درباره زندگی ایشان معرفی میکنم:
مؤلف: محسن مؤمنی
این کتاب به بررسی زندگی ایشان از کودکی تا شهادت می پردازد.
چون مطالب پیوسته هست سخته که قسمتی رو انتخاب کنم. برای
همین پیشنهاد میکنم که این کتاب رو کامل بخونید. برای من که خیلی
جالب بود.
۲- خدا می خواست زنده بمانی ( از مجموعه از چشم ها )
مؤلف: فاطمه غفاری
در این کتاب داستان هایی از زبان افراد مختلف بیان شده است که نسبتا
کوتاه است ولی نه آنقدر کوتاه که در وبلاگ بذارم و شما هم حوصله خواندن
داشته باشید. ولی اگه بخواین و بدونم که میخونین حاضرم در پست های
بعدی این کار و بکنم.
نوشته پشت جلد کتاب:
زندگی صیاد یک زندگی است با سعی و تلاش مداوم و غوطه خوردن در سختی هایی که هر کس نمی تواند به راحتی ازشان بیرون بیاید. زندگی ای است برای درست زندگی کردن و درست کردن زندگی آدم هایی که دور و برش بوده اند؛ از خانواده و دوست ها بگیر تا سرباز ها و افسر ها و فرمانده ها و تا چیز های بزرگ تری مثل کنار هم گذاشتن ارتش و سپاه در زمانی که به هم اعتماد نداشتند و جنگ.
□
« خدا می خواست زنده بمانی » هفتمین کتاب از مجموعه ی از چشم هاست که در آن تصویر مردی را خواهی دید که لحظه به لحظه زندگیش سودای این گونه زندگی کردن را داشته است.



