تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*

کتاب
یا زینب کبری

کتاب آفتاب در حجاب

نوشته سید مهدی شجاعی

انتشارات نیستان (www.neyestanbook.com)

 

سلام به همه دوستان!

میخواستم زودتر از اینها از این کتاب بنویسم ولی کامپیوترم خراب بود. خوندنشو به همه پیشنهاد می کنم. لحن کتاب این طوریه که نویسنده داره با حضرت زینب (س) حرف میزنه و ماجرای کربلا و ... .

کتاب، با یک خواب شروع میشه که حضرت زینب دیده و پیامبر (ص) تعبیرش می کنه و من هم فعلا همین قسمتشو می نویسم. واقعا عالیه! نخونین ضرر می کنین.

 

پرتو اول

 

پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی.

بغض، راه گلویت را بسته بود، چشمهایت به سرخی نشسته بود، رنگ رویت پریده بود، تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود.

دست و پای کوچکت می لرزید و لبها و پلکهایت را بغضی کودکانه، به ارتعاش وا می داشت. خودت را در آغوش پیامبر انداختی و با تمام وجود ضجه زدی.

پیامبر، تو را سخت به سینه فشرد و بهت زده پرسید: " چه شده دخترم؟ "

تو فقط گریه می کردی.

پیامبر دستش را لابه لای موهای تو فرو برد، تو را سخت تر به سینه فشرد، با لبهایش موهایت را نوازش کرد و بوسید و گفت: "حرف بزن زینبم! عزیز دلم! حرف بزن!"

تو همچنان گریه می کردی.

پیامبر موهای تو را از روی صورتت کنار زد، با دستهایش اشک چشمهایت را سترد، دو دستش را قاب صورتت کرد، بر چشمهای خیست بوسه زد و گفت: " یک کلام بگوچه شده دخترکم! روشنای چشمم! گرمای دلم! "

هق هق گریه به تو امان سخن گفتن نمی داد.

پیامبر یک دستش را به روی سینه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سینه فرو بنشاند و دست دیگرش را زیر سرت و بعد لبهایش را گرم به روی لبهای لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشاید:

- حرف بزن میوه دلم! تا جان از تن جدت رخت بر نبسته حرف بزن!

قدری آرام گرفتی، چشمهای اشک آلودت را به پیامبر دوختی، لب بر چیدی و گفتی: "خواب دیدم! خواب پریشان دیدم. دیدم که طوفان به پا شده است. طوفانی که دنیا را تیره و تاریک کرده است. طوفانی که مرا و همه چیز را به اینسو و آنسو پرت می کند. طوفانی که خانه ها را از جا می کند و کوهها را متلاشی می کند، طوفانی که چشم به بنیان هستی دارد.

ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختی کهنسال افتاد و دلم به سویش پر کشید. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم. طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ریشه کن کرد و من میان زمین و آسمان معلق ماندم. به شاخه ای محکم آویختم. باد آن شاخه را شکست. به شاخه ای دیگر متوسل شدم. آن شاخه هم در هجوم بیرحم باد دوام نیاورد.

من ماندم و دو شاخه به هم متصل. دو دست را به آن دو شاخه آویختم و سخت به آن هر دو دل بستم. آن دو شاخه نیز با فاصله ای کوتاه از هم شکست و من حیران و وحشتزده و سرگردان از خواب پریدم ... "

کلام تو به اینجا که رسید، بغض پیامبر ترکید.

حالا او گریه می کرد و تو مبهوت و متحیر نگاهش می کردی.

بر دلت گذشت تعبیر این خواب مگر چیست که ...

پیامبر، سؤال نپرسیده تو را در میان گریه پاسخ گفت:

- آن درخت کهنسال، جد توست عزیز دلم که به زودی تندباد اجل او را از پای در می آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه دیگر خوش می کنی و پس از پدر، دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم، ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت، تنها می گذارند.

اکنون که صدای گامهای دشمن، زمین را می لرزاند، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان، خراش می اندازد، اکنون که صدای شیهه اسبها، بند دلت را پاره می کند، اکنون که هلهله و هیاهوی سپاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیک تر می شود، یک لحظه خواب کودکی ات را دوره می کنی و احساس می کنی که لحظه موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن آخرین امید به تکاپو افتاده است.

از جا کنده می شوی، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی. حسین، در آرامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است. نه، انگار خوابیده است. شمشیر را بر زمین عمود کرده، دو دست را بر قبضه شمشیر گره زده، پیشانی بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.

نه فریاد هلهله دشمن، که آه سنگین تو او را از خواب می پراند و چشمهای خسته اش را نگران تو می کند.

پیش از اینکه برادر به سنت همیشه خویش، پیش پای تو برخیزد، تو در مقابل او می زنی، دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی:

- می شنوی برادر!؟ این صدای هلهله دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود. فرمانده مکارشان فریاد می زند: " ای لشکر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید ..."

حسین بازوان تو را به مهر در میان دستهایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس، نگاه در نگاه تو می دوزد و زیر لب آنچنان که تو بشنوی زمزمه می کند:

- پیش پای تو پیامبر آمده بود. اینجا، به خواب من. و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است همان که تو الان خوابش را مرور می کردی؛ و فرمود که به نزد ما می آیی. به همین زودی.

و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بیرحم طوفان را احساس می کنی و احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکافها بر تنها شاخه دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی:

- وای بر من

حسین، دو دستش را بر گونه های تو می گذارد، سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند:

- وای بر تو نیست خواهرم! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی. صبور باش عزیز دلم!

چه آرامشی دارد سینه برادر، چه فتوحی می بخشد، چه اطمینانی جاری می کند.

انگار در آیینه سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماماَ به او تعلق پیدا کنی. تا دست از همه بشویی، تا یکه شناس او بشوی.

همه تکیه گاههای تو باید فرو بریزدو همه پیوندهای تو باید پریده شود، همه دست آویزهای تو باید بشکند، همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی، فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.

تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای، با همه بزرگی ات پایش بایستی.

پدر گفت: " بگو یک! "

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.

کودکانه و شیرین گفتی: " یک! "

و پدرگفت: " بگو دو "

نگفتی!

پدر تکرار کرد: " بگو دو دخترم. "

نگفتی!

و در پی سومین بار، چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی: "بابا! زبانی که به یک گشوده شد، چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟ "

 و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک جاودانه و ماندگار.

بایست بر سر حرفت زینب! که این هنوز اول عشق است.

 


 

نوشته شده توسط Z در دوشنبه 14 دی1388 ساعت 20:20 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


صمیمانه با جوانان وطنم (دومین مطلب از این کتاب)

اینقدر ساده نباشیم

 

حدوداً بیست سال پیش بود که شما مصمم شدید « آقا بالا سر » نداشته باشید، بر روی پای خودتان بایستید، خودتان سرنوشت خودتان را تعیین کنید و بنده و برده غیر خدا نباشید.

به همین دلیل، آمریکا را جواب کردید، دست رد بر سینه شوروی و انگلیس و قدرتهای دیگر زدید و عوامل آنها را - اعم از شاه و دیگران-  بیرون ریختید.

و... شاید فکر کردید که کار تمام شد. آنها با طیب خاطر و رضایت کامل رفتند و دیگر دل و دماغ بازگشتن ندارند.

اما چنین نیست و نبود.

همیشه مار دم بریده و پلنگ زخم خورده و روباه داغ دیده باز می گردد تا انتقام بگیرد و دوباره دامن تسلط بگسترد و این سنت جنگلی است به نام جهان.

که هر که درنده تر و وحشی تر است بالاتر می نشیند و حق « وتو » هم می گیرد.

آنها یک سال بعد برگشتند و جنگ رو در رو را آغاز کردند و هشت سال تمام پا بر سینه ما گذاشتند و بهترین گلهای ما را برچیدند و ... وقتی دیدند ما هنوز بنای زنده ماندن داریم و همچنان نفس می کشیم این تلاش را هم بی ثمر یافتند.

اما ... نرفتند، فکر کردند تیشه را باید به ریشه بزنند، به همان ریشه ای که ما را بر روی زمین نگاه داشته است.

و آن ریشه، اعتقاد ما بود و هست، اعتقادی که به ما شخصیت می دهد و عزت نفس می بخشد. اعتقادی که ما را سر پا نگه می دارد.

و الآن تمام نیرو و تفکر و ابزار و وسایل آنها برای این تهاجم بسیج شده است.

البته این تهاجم سر و صدا ندارد و بوق و کرنا نمی خواهد.

با هر یک کیلو هروئین می توان کمر بیست هزار جوان را شکست.

همین عکسها، مجله ها و نوارهای ویدئو هر کدام سم مهلکی است که آرام و بی سر و صدا می توان به رگهای جوان تزریق کرد و او را از پا در آورد.

این نهایت سادگی است اگر فکر کنیم همه چیز اتفاقی است و هیچ برنامه ای در کار نیست.

و ... همین لباسهای غربی، مدهای متداول، شکل آرایش مو و تقلید رفتار و حرکات، دقیقاً تستهایی است که آنها را به نتایج میزان موفقیتشان واقف می کند.

پس بیایید تصمیم بگیریم که اینقدر ساده نباشیم. همین.

 

برگرفته از کتاب صمیمانه با جوانان وطنم نوشته سید مهدی شجاعی

 

حتما این کتاب رو بخونید.


 

نوشته شده توسط Z در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 14:16 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


صمیمانه با جوانان وطنم

هیچ، جز خاطره ای

 

سلام ای عزیزان صمیمی و همراه! سلامی فراق آلود و هجران کشیده، سلامی شوق آکنده و وصال دیده. وقتی صحبت از جنگ و جهاد و جبهه می شود، شما رخ می نمایید و جلوه گری می کنید و وقتی صحبت از تلاش و سازندگی است هم باز چشم به جمال شما خیره می ماند و نگاه، دور و بر بارگاه شما می پلکد.

همیشه ملجأ و مرجع نگاه شمایید! همه جا تکیه گاه شمایید! بر بام این خانه، ماه شمایید! 

گوهری چون جوانی را قدر بدانید و با آن ارزشهای ماندگار بخرید. آن را به هوی و هوس نفروشید.

از لذت دیروز چه مانده است؟ هیچ، جز خاطره ای. و از لذت امروز برای فردا چه می ماند؟ هیچ، جز

خاطره ای.

و خاطره بسان رؤیاست، دستمایه نیست، ملموس و محسوس نیست، مفید فایده و مثمر ثمر نیست. این گوهر را با چیزی ماندنی باید معاوضه کرد. هر چه چشم دید و دل خواست، بلافاصله دست به جیب جوانی نبرید و از طراوت مایه نگذارید. تأمل کنید! جای این سرمایه را هیچ چیز پر نمی کند. این سرمایه آنقدر زیاد است که با آن می توان بهشت را خرید و آنقدر کم است که به غفلتی، چشم به هم زدنی و روی گرداندنی فنا می شود. با این سرمایه چیزی بخرید که به کار فردای این جهان و آن جهان بیاید.

سرمایه آن فردا، یعنی فردای جاودان، می دانید که تقواست و عمل صالح. ضمناً این سرمایه به کار همین دنیا هم می آید.

برای فردای این جهان، شما نیازمند علم و دانش و هنرید. بسازید خود را با این ابزار و پر کنید کوله بار خود را از این آذوقه های حیاتی.

بخوانید، بیاموزید، فرا بگیرید، کار کنید و این همه خلأ تخصص آمیخته به تعهد را پر کنید. سازندگی بالا بردن دیوار نیست، سازندگی یعنی همین! خودسازی اولین قدم در مسیر سازندگی است. آستین همت را بالا بزنید.

همه چشمها خیره به دست اندیشه و دل شماست. یا علی!            

 

برگرفته از کتاب صمیمانه با جوانان وطنم نوشته سید مهدی شجاعی

کتاب نیستان  

 


 

نوشته شده توسط Z در چهارشنبه 31 تیر1388 ساعت 10:22 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


دنیا

عالم ربانی مرحوم مولی محمد طاهر قمی در رساله ی اول از کتاب خود ، به ذکر شانزده مثال در بی اعتباری دنیا پرداخته ، که ما با مختصر تصرفی آنها را نقل می کنیم.

مثال اول

طالب دنیا به مثال شخصی است ، که به ریسمان معلق در چاهی آویخته شده باشد ، و دو موش ، یکی سفید و یکی سیاه ، پیوسته در بریدن آن ریسمان سعی می نمایند. و اژدهایی عظیم در ته چاه دهن گشاده ، و منتظر است که ریسمان بریده شود ، و آن شخص را طعمه خویش سازد. و دیواره ی آن چاه آغشته به مقداری عسل است ، و بر دور آن زنبورهایی جمع شده اند. و آن شخص با این حال ، همه چیز را فراموش نموده ، و به خوردن آن عسلها مشغول شده ، و از بهر انگشتی از آن صد نیش می خورد.

بدان ! که آن چاه ، دنیا است. و آن اژدها ، مرگ ، و آن ریسمان ، عمر. و آن موش سیاه و سفید ، روز و شب است. که در قطع ریسمان عمر تو ، سعی تمام می نمایند. و آن عسل خاک آلوده ، لذتهای زهر آلود دنیا است ، و زنبوران ، طالبان دنیا اند.

 کتاب کشکول طبسی - جلد دوم - فصل هفتم – نصایح

سید علینقی طبسی حائری

 


 

نوشته شده توسط Z در چهارشنبه 29 آبان1387 ساعت 21:33 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


کتاب حکایت ها و حکمت ها

نویسندگی را از علی آموختم

به تعبیر حضرت زینب، بنی امیه تمام اقطار زمین و آفاق السماء را آنچنان گرفته بودند که نامی از علی در دنیا وجود نداشته باشد و حرفی از او نباشد. یک عامل اساسی برای اینکه علی (ع) در دنیا نمرد – عوامل ظاهری طبیعی را می گوییم -  این بود که علی سخنانی دارد در نهایت زیبایی. نهج البلاغه واقعاً نهج البلاغه است. دشمن هم دلش می خواهد سخنان علی را ضبط و حفظ کند. چقدر ما داریم از فصحا و بلغای عرب، آنها که با علی هم میانه خوبی ندارند، که وقتی از آنان می پرسند: تو از کجا به این مقام از فصاحت رسیدی؟ یکی می گوید: صد خطبه از علی حفظ داشتم بعد ذهنم جوشید که جوشید، دیگری می گوید: هفتاد خطبه حفظ داشتم و سومی می گوید: حِفظُ کَلامِ الاصلَع. عبد الحمید کاتب خیلی معروف است، یک نویسنده خیلی فوق العاده ای است که گفته اند: بُدِئتِ الکِتابةُ بعَبدِ الحَمیدِ و خُتِمَت بابن العَمید. او یا به خاطر تقیه و یا واقعاَ با علی (ع) میانه خوبی ندارد. به او گفتند: تو فن نویسندگی را از کجا آموختی؟ گفت: حِفظُ کَلامِ الاصلَع. حفظ کردن سخنان آن که جلو سرش مو نداشت، یعنی علی (ع). دشمن هم نمی توانست کلام علی را حفظ و ضبط نکند.

 برگرفته از کتاب حکایت ها وحکمت ها

مجموعه داستان های آثار شهید مرتضی مطهری

 بنا بر این ان شاء الله از این به بعد سعی میکنم تو این وبلاگ پست هایی با عنوان « انس با نهج البلاغه » داشته باشم. حیفه که اسم این وبلاگ رو بذارم کتاب و توش از نهج البلاغه حرفی به میون نیاد. التماس دعا  

 


 

نوشته شده توسط Z در شنبه 13 مهر1387 ساعت 10:19 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


حکایتی دیگر از شهید عباس بابایی

یاور درماندگان بود                  راوی: میرزا کرم زمانی                                         

 

عباس همیشه در فکر مردم بی بضاعت بود. در فصل تابستان به سراغ کشاورزان و باغبانان پیری که ناتوان بودند و وضع مالی خوبی نداشتند میرفت و آنان را در برداشت محصولشان یاری میکرد. زمستانها وقتی برف می بارید پارویی بر می داشت و پشت بامهای خانه های درماندگان و کسانی را که به هر دلیل توانایی انجام کار نداشتند، پارو  میکرد.                                                                                             

به خاطر دارم مدتی قبل از شهادتش، در حال عبور از خیابان سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم. او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت، بر دوش گرفته بود و برای اینکه شناخته نشود، پارچه ای نازک بر سر کشیده بود. من او را شناختم و با گمان اینکه خدای ناکرده برای بستگانش حادثه ای رخ داده است، پیش رفتم. سلام کردم و با شگفتی پرسیدم:                                                          

- چه اتفاقی افتاده عباس؟ به کجا میروی؟                                                                                   

او که بادیدن من غافلگیر شده بود، اندکی ایستاد و گفت:                                                              

- پیرمرد را برای استحمام به گرمابه می برم. او کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته.             

با دیدن این صحنه، تکانی خوردم و در دل روح بلند او را تحسین کردم.                                               

 

برگرفته از کتاب پرواز تا بینهایت ( حکایت های کوتاه از رادمردی بزرگ )                        

عقیدتی سیاسی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران  

                                 


 

نوشته شده توسط Z در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 11:45 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


داستان

بینایی باطنی

 

مرحوم سید احمد کربلایی یکی از بزرگان بوده است. نامه هایی میان ایشان و عالم بسیار بزرگ مرحوم حاج شیخ محمد حسین اصفهانی (رض) استاد علامه طباطبایی ردّ و بدل شده است. گفتند مرحوم آقا سید احمد یک چشمش کور بوده. علامه طباطبایی سلّمه الله تعالی نقل می کردند که او در آخرین نامه اش می نویسد « دوست دارم که چشم دیگرم هم کور بشود که جز او دیگر چیزی را نبینم.» یک چنین کوری از هر بینایی بیناتر است. ابو بصیر از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق ( علیهما السلام ) و کور بوده. روزی حضرت باقر (ع) با بعضی از اصحاب در مسجد مدینه نشسته بودند. حضرت عملی را انجام دادند که ممکن است شما تعجب کنید، ولی تعجب نکنید که این را از شیعیان کوچکشان هم دارند ( من سراغ دارم ). حضرت به آنهایی که آنجا بودند فرمود که من الآن اینجا همینطور که نشسته ام مخفی می شوم، هر کسی که می آید از او سراغ مرا بگیرید، ببینید چه جواب می دهد؟ افرادی آمدند و اینها می پرسیدند از ابی جعفر سراغی داری؟ می گفتند نه ( امام نشسته بود و آنها نمی دیدند ). ابو بصیر کور وارد شد. حضرت اشاره کرد فرمود از این بپرسید. گفتند: ابو بصیر! از ابی جعفر خبری داری؟ گفت: پس این خورشید تابان چیست که اینجا نشسته ؟ این، مقام انسان را نشان می دهد که در انسان حسهایی وجود دارد که اگر آنها را تربیت کند چیزهایی را می بیند که هیچ بینای سرّی آن چیزها را نمی بیند.

 

برگرفته از کتاب حکایت ها و حکمت ها

مجموعه داستان های آثار استاد شهید مرتضی مطهری

 

 


 

نوشته شده توسط Z در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت 22:41 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


داستان 4

اگر دلش با ما بود، پس با ما بوده

 

وقتی امیر المؤمنین از صفین مراجعت میکرد، شخصی خدمت ایشان عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! دوست داشتم برادرم هم همراه ما و در رکاب شما بود و به فیض درک رکاب شما نائل میشد. حضرت فرمود: بگو نیتش چیست؟ در دلش چیست؟ تصمیمش چیست؟ آیا این برادر تو معذور بود و نتوانست بیاید یا نه، معذور نبود و نیامد؟ اگر معذور نبود و نیامد، همان بهتر که نیامد و اگر معذور بود و نیامد ولی دلش با ما بود، میلش با ما بود و تصمیم او این بود که با ما باشد، پس با ما بوده. گفت: بله یا امیر المؤمنین! این طور بود. فرمود: نه تنها برادر تو با ما بوده، بلکه با ما بوده اند افرادی که هنوز در رحمهای مادرانند، بلکه با ما بوده اند افرادی که هنوز در اصلاب پدرانند. تا دامنه قیامت اگر افرادی پیدا شوند که واقعاً از صمیم قلب، نیت و آرزویشان این باشد که ای کاش علی را درک میکردم و در رکاب او می جنگیدم، ما آنها را جزء اصحاب صفین می شماریم.

 

برگرفته از کتاب حکایت ها و حکمت ها

مجموعه داستان های آثار استاد شهید مرتضی مطهری

 

 

البته همه میدونیم که این به گفتن نیست که بگیم آره ما هم دوست داشتیم با علی (ع) باشیم. پای عمل به میون نیومده که معلوم بشه چند مرده حلاجیم.

مراجعه کنید به چند پست قبل با عنوان « وفادار ترین اصحاب » از همین کتاب

 

 


 

نوشته شده توسط Z در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت 21:51 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


داستان 3

وفادارترین اصحاب

 

ابا عبدالله (ع) در شب عاشورا فرمود: من اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم. یکی از علمای بزرگ شیعه گفته بود: من باور نداشتم که این جمله را ابا عبدالله فرموده باشد به این دلیل که با خودم فکر میکردم اصحاب امام حسین خیلی هنر نکردند، دشمن خیلی شقاوت به خرج داد. امام حسین است، ریحانه پیغمبر است، امام زمان است، فرزند علی است، فرزند زهراست؛ هر مسلمان عادی هم اگر امام حسین (ع) را در آن وضع می دید، او را یاری میکرد. آنها که یاری کردند خیلی قهرمانی به خرج ندادند، آنها که یاری نکردند خیلی مردم بدی بودند. این عالم می گوید: مثل اینکه خدای متعال میخواست مرا از این غفلت و جهالت و اشتباه بیرون بیاورد. شبی در عالم رؤیا دیدم صحنه کربلاست و من هم در خدمت ابا عبدالله آمده ام اعلام آمادگی میکنم. خدمت حضرت رفتم، سلام کردم، گفتم: یابن رسول الله! من برای یاری شما آمده ام، من آمده ام جزء اصحاب شما باشم. فرمود: به موقع به تو دستور می دهیم. وقت نماز شد. ( ما در کتب مقتل خوانده بودیم که سعید بن عبدالله حنفی و افراد دیگری آمدند خود را سپر ابا عبدالله قرار دادند تا ایشان نماز بخوانند.) فرمود: ما می خواهیم نماز بخوانیم. تو در اینجا بایست تا وقتی دشمن تیر اندازی  میکند، مانع از رسیدن تیر دشمن شوی. گفتم: چشم، می ایستم. من جلوی حضرت ایستادم. حضرت مشغول نماز شدند. دیدم یک تیر دارد به سرعت به طرف حضرت می آید. تا نزدیک من شد، بی اختیار خود را خم کردم. ناگاه دیدم تیر به بدن مقدس ابا عبدالله اصابت کرد. در عالم رؤیا گفتم:« اَستَغفِرُ اللهَ رَبّی وَ اَتوبُ الَیه » عجب کار بدی شد! دیگر نمی گذارم. دفعه دوم تیری آمد. تا نزدیک من شد، خم شدم. باز به حضرت خورد! دفعه سوم و چهارم هم به همین صورت خود را خم کردم و تیر به حضرت خورد. ناگهان نگاه کردم دیدم حضرت تبسمی کرد و فرمود: « ما رَأیتُ اَصحاباً اَبَرّ وَ اَوفی مِن اصحابی » اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم پیدا نکردم. در خانه خود نشسته و مرتب می گویید: « یا لَیتَنا کُنّا مَعَکَ فَنَفوزَ فَوزاً عظیماً. » ای کاش ما هم می بودیم، ای کاش ما هم به این رستگاری نائل می شدیم. پای عمل به میان نیامده است تا معلوم شود که در عمل هم اینچنین هستید یا نه. اصحاب من مرد عمل بودند نه مرد حرف و زبان.

 

برگرفته از کتاب حکایت ها و حکمت ها

مجموعه داستان های آثار استاد شهید مرتضی مطهری

 

 


 

نوشته شده توسط Z در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 0:19 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


داستان 2

تفاوت صفح و عفو

 

عفو، گذشت از مجازات است ولی صفح یک درجه بالاتر است. صفح این است که انسان نه تنها آن مجازات معمول را انجام نمی دهد بلکه اصلا نامش را هم نمی برد، به روی طرف هم نمی آورد، اسمش را هم نمی برد و لهذا اولیاء الله همیشه مقامی بالاتر از عفو دارند یعنی عفو آنها به صورت صفح است. انس بن مالک در خانه رسول خدا (ص) خدمت می کرد. می گوید رسول اکرم (ص) در بسیاری از اوقات روزه می گرفتند و بعد هم غذای بسیار ساده ای، چه هنگام سحر و چه افطار می خوردند و معمولا افطاری ایشان یک مقدار شیر بود که من تهیه می کردم. یک شب که ایشان با عده ای از صحابه بودند خیلی دیر به منزل آمدند، آنقدر دیر که من خیال کردم ایشان در منزل یکی از اصحاب افطار کرده اند. من هم شیر را خودم خوردم و بعد هم رفتم و خوابیدم. وقتی که آمدند حس کردم که ایشان هنوز افطار نکرده اند. ( ظاهرا انس بن مالک از کسی پرسید که آیا رسول اکرم (ص) امشب جایی مهمان بودند و او گفت نه) هیچ چیز دیگری هم در دسترس نبود. رفتم و خودم را مخفی کردم. ایشان وقتی دیدند چیزی موجود نیست رفتند و خوابیدند. انس که خود قصه را بازگو کرده است و نه رسول اکرم، می گوید رسول اکرم (ص) تا زنده بودند چیزی در این مورد به روی من نیاوردند. این را می گویند صفح. قرآن می فرماید عفو کنید و صفح کنید.

 

برگرفته از کتاب حکایت ها و حکمت ها

مجموعه داستان های آثار استاد شهید مرتضی مطهری

 

شهادت امام حسن عسگری (ع) بر شیعیان جهان تسلیت باد.

 


 

نوشته شده توسط Z در شنبه 25 اسفند1386 ساعت 13:56 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


داستان

کرم بی پایان پیامبر (ص)

 

نوشته اند که در یکی از جنگها رسول اکرم از لشکر کناره گرفت و در روی تپه ای در حدود اردوگاه خودش استراحت کرد و به خواب رفت. اتفاقاً یکی از افراد شجاع دشمن در حالیکه مسلح بود و گردش میکرد نگاهش به رسول الله افتاد و او را شناخت. بسیار خوشحال شد از اینکه او را تنها یافته و الآن او را خواهد کشت. در حالیکه رسول الله خوابیده بود وی بالای سرش ایستاد و فریاد کشید: محمد تو هستی؟ حضرت نگاهی کرد و فرمود: آری من هستم. گفت: چه کسی می تواند تو را از دست من نجات دهد؟ رسول الله بدون درنگ فرمود: خدا. آن مرد که چنین انتظاری نداشت گفت الآن به تو نشان خواهم داد، و یک قدم عقب رفت تا ضربت خود را قویتر بزتد. ناگهان پایش به سنگی اصابت نمود و محکم به زمین خورد. حضرت به سرعت از جای برخاست و بالای سرش ایستاد و فرمود: چه کسی تو را از دست من می تواند نجات بدهد؟ اینجا بود که آن مرد از روی فطانت پاسخ داد: کرم تو، و رسول الله او را عفو فرمود.

 

برگرفته از کتاب حکایت ها و حکمت ها

مجموعه داستان های آثار استاد شهید مرتضی مطهری

 


 

نوشته شده توسط Z در سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت 20:40 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


حکایتی دیگر از شهید عباس بابایی

نامدار ناشناس                 راوی: آقای سیمیاری

 

من و عباس در یک محل زندگی می کردیم و تقریبا در همه پایه ها با هم همکلاس بودیم. عباس چون از پشتکار بسیار بالایی برخوردار بود، همیشه در زمره شاگردان ممتاز کلاس به حساب می آمد. پس از پایان تحصیلات متوسطه، عباس به استخدام دانشکده خلبانی نیروی هوایی در آمد و من هم به خدمت سربازی اعزام شدم. باید بگویم در آن زمان وضع مالی من چندان خوب نبود.

در یکی از روزها که در پایگاه ارومیه مشغول گذراندن خدمت سربازی بودم، پاکت نامه ای که در آن مقداری پول بود، به دستم رسید. پشت و روی پاکت را بررسی کردم. هر قدر که دقت کردم نام و نشانی از فرستنده بر روی آن نیافتم. ابتدا گمان کردم که یکی از خواهرانم برای من پول فرستاده خوشحال شدم؛ اما به علت نبودن نشانی فرستنده فکر کردم شاید نامه متعلق به شخص دیگری است که با من تشابه اسمی دارد.

این موضوع هر ماه تکرار می شد و من همچنان سر در گم بودم؛ تا اینکه چند روزی به مرخصی آمدم. موضوع را با خانواده و برخی از خویشاوندانم در میان گذاشتم. همه آنها اظهار بی اطلاعی کردند. این مسئله فکرم را به شدت مشغول کرده بود و پیوسته با خود می گفتم که چه کسی از وضع زندگانی من با خبر است و من او را نمی شناسم؟! تا اینکه یک روز برادرم گفت:

- روزی عباس نشانی تو را از من می خواست. من هم آدرس تو را به او دادم.

با گفتن این جمله به یاد عباس افتادم. عباس و محبتهای او در مدرسه. عباس و ایثارش. عباس و جوانمردی هایش. عباس و … .

دیگر برایم تردیدی باقی نمانده بود که آن پاکت ها همه از جانب عباس بوده است.

در یک لحظه از خود متنفر شدم، زیرا عباس با آن همه گرفتاریها هنوز هم مرا از یاد نبرده بود و با پولهایی که می فرستاد می کوشید تا من در شمال غرب کشور، در رنج و سختی نباشم؛ ولی من روزها بود به مرخصی آمده بودم و حتی یک بار به ذهنم نیامده بود تا احوال او را بپرسم.

بی درنگ نزد عباس رفتم و پس از احوالپرسی، چون یقین داشتم که ماجرای پاکت کار او بوده است، از او تشکر کردم. به او گفتم:

- چرا مرا شرمنده می کنی و ماهیانه برایم پول می فرستی؟

او در ابتدا با لبخندی ملایم، اظهار بی خبری کرد. به او گفتم:

- عباس! من از کجا بیاورم و آن مقدار پول را به تو برگردانم؟

او مثل همیشه خندید و گفت:

- فراموش کن.              

 

بر گرفته از کتاب پرواز تا بینهایت ( حکایت های کوتاه از رادمردی بزرگ )


 

نوشته شده توسط Z در شنبه 13 بهمن1386 ساعت 20:41 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


حکایتی دیگر از شهید عباس بابایی

خودش را سرزنش میکرد و قرآن می خواند                         خانم صدیقه حکمت

 

در حدود سال 1355، که یک سال از زندگی مشترک من وعباس می گذشت، روزی از طرف یکی از دوستان عباس به مهمانی دعوت شدیم.

در روز مقرر، من وعباس با دختر چهل روزه مان به میهمانی رفتیم. پس از ورود دریافتیم که مجلس، میهمانی معمولی نیست؛ بلکه جشنی است که به مناسبت سالگرد ازدواج میزبان ترتیب داده شده است؛ ولی با شناختی که از روحیه عباس داشته اند به دروغ به او گفته بودند که یک میهمانی ساده و معمولی است.

وضع زننده ای در مجلس حاکم بود. یک لحظه عباس را دیدم که صورتش سرخ شده و از شدت خشم تاب و تحمل را از دست داده است. چند دقیقه ای با همان وضع گذشت. آنگاه عباس از میزبان عذرخواهی کرد و از خانه بیرون آمدیم.

 عباس در آن تاریکی شب به تندی به طرف خانه می رفت. وقتی وارد خانه شدیم بغضش ترکید و پیوسته خودش را سرزنش می کرد که چرا در آن مجلس شرکت کرده است. سپس لحظه ای آرام گرفت و به فکر فرو رفت. بعد از جا برخاست. وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن کرد.

آن شب او می گریست و قرآن می خواند. شاید می خواست تا با تلاوت قرآن غبار کدورتی را که به خاطر شرکت در آن میهمانی بر روح و جانش نشسته بود بزداید.

 

از کتاب پرواز تا بینهایت ( حکایت های کوتاه از رادمردی بزرگ)

                                  روحش شاد

 


 

نوشته شده توسط Z در جمعه 30 آذر1386 ساعت 16:36 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


ولادت حضرت معصومه (س) رو با کمی تاخیر به تمامی دوستان تبریک میگم.

امروز روز کتاب و کتابخوانی است. خوبیت نداره که وبلاگ کتاب به روز نشه. هر دو داستان از کتاب تحفه المومنین انتخاب شده.( مولف: محمد حسین راحت حق)

 

یک پند از یک شتر

 

موشی شتری را در صحرا دید پس بند مهار او را به دهان گرفته و می کشید و شتر هم به دنبال او می آمد تا آنکه به سوراخ لانه موش رسیدند، موش می خواست که او را به سوراخ داخل کند که شتر به زبان حال می گفت: یا آنکه خانه بقدر محبوب بساز یا محبوبی به اندازه خانه خود پیدا کن. تو ای بنده گناهکار یا نمازی بگذار که لایق معبود تو باشد یا معبودی پیدا کن که لایق نماز تو باشد.

 

 حاجی واقعی و حقیقی

 

در روایت است مردی عازم مکه می شد، زاد و راحله اش را برداشت و رهسپار گردید. در راه  دید زنی مردار مرغی را دید، فوری آن را برداشت. به او گفت: این مرغ بدون ذبح شرعی مرده است، چرا آن را برداشتی؟ زن گفت: اضطرار و احتیاج مرا به اینجا کشانده که این عمل را انجام دهم. آن مرد او را به منزل برد و تمام زاد و راحله خود را به او بخشید و آن سال را به مکه نرفت. وقتی که حاجی های دیگر از سفر حج برگشتند، به زیارت آنها رفت، به دیدن هر یک از آنان که می رفت یکی می گفت: فلانی ما ترا در عرفات دیدیم. یکی می گفت: در مشعر دیدیم، یکی می گفت: در منی دیدم. او تعجب کرد. به حضور امام وقت رسید و حکایت خود را گفت. امام فرمود: آری خداوند فرشته ای را بصورت تو فرستاد تا از ناحیه تو مناسک حج را انجام دهد، آن فرشته مامور است که هر سال از ناحیه تو اعمال حج را بجا آورد بخاطر احسانی که به آن زن نمودی.


 

نوشته شده توسط Z در پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت 16:4 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


حکایتی دیگر از شهید عباس بابایی

وقت را بيهوده تلف نكنيد                        راوي: خانم اقدس بابايي                                         

 

هر ساله بنا به رسم ديرينه اي كه در خانواده ما بوده است، به مناسبتهاي گوناگون، در منزل، جلسه تلاوت قرآن و ذكر احكام برگزار ميشود. در اين جلسات كه ويژه خواهران است، پس از صرف آش نذري، جلسه به پايان مي رسد. در يكي از همين روزها، عباس به منزل ما آمد. گفتم:

عباس! به موقع آمدي. بيا يك كاسه از اين آش نذري بخور.

در حاليكه قصد داشتم تا او را به اتاقي خلوت راهنمايي كنم، او عذر خواست و گفت كه بايد برود. كاسه اي آش برايش آماده كردم. چند قاشق از آن خورد. وقتي هياهوي خانم ها را در خانه شنيد، قرآن كوچكي را كه هميشه با خود همراه داشت از جيبش بيرون آورد و آيه اي از آن را به من نشان داد و گفت:

اين آيه را برايشان بخوان و معني كن تا آن را بفهمند و وقتي از اينجا خارج مي شوند چيزي از قرآن ياد گرفته باشند و اينگونه با حرف زدنهاي بيخود وقت خود را بيهوده تلف نكرده باشند.

 

برگرفته از كتاب پرواز تا بينهايت( حكايت هاي كوتاه از رادمردي بزرگ )


 

نوشته شده توسط Z در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت 11:4 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


مطلبي از كتاب تحفة المومنين

پند شيطان به حضرت نوح (ع)

 

امام صادق (ع) مي فرمايد:

هنگامي كه نفرين حضرت نوح قومش را گرفت و طوفان پديد آمد و همه غرق در آب گشتند و خود حضرت نوح با گروهي اندك از مؤمنين به او، سوار بر كشتي شدند ابليس گفت: به قوم خود نفرين كردي و همه غرق شدند، مرا راحت كردي ديگر كسي نيست كه او را فريب دهم. حضرت نوح فرمود: با چه چيزي مي خواهي اين حق را جبران كني؟

ابليس گفت: در سه وقت به ياد من باش كه خيلي نزديك به انسان هستم تا او را بلغزانم:

1)هنگام غضب

2) هنگامي كه مي خواهي بين دو نفر قضاوت كني

3) هنگامي كه با زن بيگانه در جاي خلوت نشسته اي.

 

بر گرفته از كتاب تحفة المؤمنين نوشته ي محمد حسين راحت حق

 

التماس دعا


وفات حضرت خديجه (س) را به همه مسلمانان تسليت عرض مي كنم.

 

۸۶/۶/۳۱ ساعت ۲:۲۰


 

نوشته شده توسط Z در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 15:18 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


و باز هم مطلبي از كتاب ترنم وحي( كليد نجات )

كليد نجات                                                                                                                 

 

علامه سيد محمد حسين طباطبايي                                                                                          

محضر مبارك حضرت آيت الله العظمي جناب آقاي طباطبايي سلام عليكم و رحمة الله و بركاته. جواني هستم 22 ساله، كه تنها ممكن است شما باشيد كه به اين سوال من پاسخ گوييد. در محيط و شرايطي زندگي ميكنم كه هواي نفس و آمال بر من تسلط فراوان دارند و مرا اسير خود ساخته اند و سبب بازماندن من از حركت به سوي الله شده اند. درخواستي كه از شما دارم اين است كه بفرماييد بدانم به چه اعمالي دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و اين طلسم شوم را كه همگان گرفتار آنند بشكنم و سعادت بر من حكومت كند؟ لطفاً نصيحت نميخواهم، بلكه دستورات عملي براي پيروزي لازم دارم.           23/10/ 1355

 جواب علامه به نامه آن جوان                                                                                                  

السلام عليكم                                                                                                                      

براي موفق شدن و رسيدن به منظوري كه در نامه مرقوم داشته ايد لازم است همتي برآورده و توبه اي نموده، به مراقبه و محاسبه پردازيد. به اين نحو كه هر روز كه هنگام صبح از خواب بيدار مي شويد، قصد جدي كنيد كه در هر عملي كه پيش مي آيد رضاي خدا را مراعات خواهم نمود، آن وقت در سر هر كاري كه مي خواهيد انجام دهيد نفع آخرت را منظور خواهيد داشت به طوريكه اگر نفع اخروي نبود، انجام نخواهيد داد و وقت خواب چهار پنج دقيقه در كارهايي كه روز انجام داده ايد فكر كرده و يكي يكي از نظر خواهيد گذراند. هر كدام مطابق رضاي خدا انجام يافته شكر بكنيد و هر كدام تخلف شده استغفار. اين رويه را هر روز ادامه دهيد. اين روش گر چه در ابتدا سخت است و در ذائقه ي نفس تلخ، ولي كليد نجات و رستگاري است و هر شب پيش از خواب اگر توانستيد سور مسبحات ( حديد – حشر – صف – جمعه و تغابن ) را بخوانيد و اگر نتوانستيد تنها سوره حشر را بخوانيد و پس از 20 روز، حالات خود را براي بنده بنويسيد. ان شاء الله موفق خواهيد بود. السلام عليكم محمد حسين طباطبايي                                               

 

برگرفته از كتاب زيباي ترنم وحي ( 114 نكته عبرت آموز از قرآن كريم )                                               

مؤلف : زهرا حسيني                                                                                                             

 

اگه كسي اين دستورات رو اجرا كرد و بهره اي برد ما رو هم از دعاي خير بي نصيب نكنه. موفق باشيد.

 


 

نوشته شده توسط Z در چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت 11:0 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


يه شعر قابل تامّل

 دارا و سارا                                                                                             

هنگام جنگ داديم صد ها هزار دارا   

شد كوچه هاي ايران مشكين ز اشك سارا          

سارا لباس پوشيد، با جبهه ها عجين شد

در فكه و شلمچه، دارا به روي مين شد                

چندين هزار دارا ، بسته به سر سربند   

يا تكه تكه گشتند يا كه اسير و دربند                   

ساراي ديگري در ، مهران شده شهيده  

 دارا كجاست؟ او در ، اروند آرميده                         

دوخته هزار سارا چشمي به حلقه ي در  

از يك طرف و ديگر چشمي ز خون دل ، تر             

سارا سوال ميكرد دارا كجاست اكنون؟   

ديدند شعله ها را در سنگرش به مجنون               

خون گلوي دارا آب حيات دين است 

روحش به عرش و جسمش،مفقود در زمين است 

در آن زمانه رفتند ، صد ها هزار دارا   

در اين زمانه گشتند صد ها هزار " دارا "                        

هنگام جنگ دارا گشته اسير و دربند  

 داراي اين زمان با بنزش رود به دربند                     

داراي آن زمانه بي سر درون كرخه    

ساراي اين زمانه در كوچه با دوچرخه                     

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجين شد   

در اين زمانه ناگه،چادر ( لباس جين ) شد          

با چفيه اي كه گلگون از خون صد چو داراست 

 سارا، خود از براي، جلب نظر بياراست       

آن مقنعه ور افتاد ، جايش فوكل در آمد 

 سارا به قول دشمن از املي در آمد                    

دارا و گوشواره ، حقّا كه شرم دارد !  

 در دستهايش امروز، او بند چرم دارد                

با خون و چنگ و دندان، دشمن ز خانه رانديم 

اما به ماهواره تا خانه اش كشانديم            

يا رب تو شاهدي بر اعمالمان يكايك 

 بدم المظلوم يا الله، عجل فرجه وليك               

جاي شهيد اسم خواننده روي ديوار  

 آنها به جبهه رفتند ، اينها شدند طلبكار !!!               

 

برگرفته از كتاب " دفتر سرخ "  كاملترين مجموعه اشعار و دست نوشته هاي شاعر بسيجي

مرحوم " ابوالفضل سپهر "

 

 

                 روحش شاد


ولادت حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان به همه شیعیان به خصوص جوانان مبارکباد.

 

۳ / ۶ / ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۲۰


 

نوشته شده توسط Z در دوشنبه 29 مرداد1386 ساعت 1:40 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


چرا دو سجده ؟

چرا دو سجده؟                                                                                                                  

آدم- صلوات الله عليه- در آن حال كه به زلت ( = لغزش، خطا ) مبتلا شد، بسيار گريست و به آخِر ، سجده  توبه بياورد. در آن سجده، توبت وي به محل قبول افتاد. جبرئيل آمد و آدم را خبر كرد كه توبت تو مقبول شد. آدم از آن سجده سر برداشت و اين بشارت از جبرئيل بشنيد، به شكر اين بشارت كه يافت دگر بار به سجده شتافت، سجده ديگر بياورد، اول سجده عذر بود، دوم سجده شكر بود؛ تعليم است مر بندگان را كه در نماز دو سجده آريد، يكي عذر زلت ها خواستن ، ديگر شكر نعمت ها كردن.

 

برگرفته از كتاب ترنم وحي نوشته زهرا  حسيني

 

                                       


 

نميدونم چرا چند روزيه وقتي ميخوام نظرات و ببينم اونا رو نشون نميده و وقتي رو نظرات كليك ميكنم

قفل ميكنه. مجبورم از تو سايت بلاگفا نظرات قشنگتونو ببينم. قالب رو هم چند بار عوض كردم ولي

درست بشو نيست. اگه راهنماييم كنيد ممنون ميشم. خير ببينيد.

 


 

نوشته شده توسط Z در یکشنبه 21 مرداد1386 ساعت 11:2 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت


حكايتي ديگر از شهيد عباس بابايي(حكايت هفتم)

النگوها را كه مي ديد ناراحت ميشد                   راوي: خانم زهرا بابايي

                                                                                         

من معمولا چند النگوي طلا در دست داشتم و عباس هر وقت النگوهاي طلا را مي ديد ناراحت ميشد و ميگفت:

ممكن است زنان يا دختراني باشند كه اين طلاها را در دست تو ببينند و توان خريد آن را نداشته باشند؛ آنگاه طلاهاي تو آنان را به حسرت وا ميدارد و در نتيجه تو مرتكب گناه بزرگي مي شوي. اين كار يعني فخر فروشي.

ميگفت:                                                                                                                            

در جامعه ما فقير زياد است؛ مگر حضرت زينب(س) النگو به دست ميكردند و يا ...

حقيقت اين است كه روحيه زنانه و علاقه اي كه به طلا داشتم باعث شده بود نتوانم از آنها دل بكنم؛ تا اينكه يك روز بيمار بودم النگوها در دستم بود. عباس به عيادتم آمده بود. عباس را كه ديدم، دستم را در زير بالش پنهان كردم تا النگوها را نبيند. او گفت:

چرا بالش را از زير سرت بر داشته اي و روي دستت گذاشته اي؟

چيزي نگفتم و فقط لبخندي زدم. او بالش را برداشت و ناگهان متوجه النگوهاي من شد و نگاه معني داري به من كرد.از اينكه به سفارش او توجهي نكرده بودم، خجالت كشيدم.بعد از شهادت عباس به ياد گفته هاي او در آن روزها افتادم و تمام طلاهايم را به رزمندگان اسلام هديه كردم.

 

برگرفته از كتاب پرواز تا بينهايت                                                                          


 

نوشته شده توسط Z در دوشنبه 15 مرداد1386 ساعت 12:52 موضوع معرفی کتاب | لینک ثابت




RSS

POWERED BY

BLOGFA.COM
 
طراح این قالب